آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

آوینا کوچولوی مامان زهراو بابامهدی

خاطره زایمان

1391/7/19 17:12
نویسنده : مامان زهرا
351 بازدید
اشتراک گذاری

داستان به دنیا آمدن آوینای مامان و بابا

 عزیزم من تا روز 24 آذر یعنی روز به دنیا آمدنت سر کار بودم چند روزی بود دکتر بهم گفته بود ضربان قلب جوجه کوچولوی مامان منظم نیست و هرشب توی بیمارستان NST میکردم تا از سلامت دختر قشنگم مطمئن باشم. پنج شنبه 24 آذر اومدم سر کار تا همه کارهامو تحویل بدم و هماهنگ کنم تا اگر قرار شد شما زودتر بیایین دیگه توی شرکت مشکلی پیش نیاد. ساعت 12 از شرکت رفتم بیمارستان برای نوار NST توی بیمارستان صدوقی . خیلی شلوغ بود تنها بودم و خیلی سخت بود وقتی ساعت 3 جواب NST را گرفتم خیلی ترسیدم چون گفتند احتمال زایمان زودرس هست. رفتم بخش بیمارستان و منتظر شدم دکتر بیاد و نتیجه را ببینه تا ساعت 5 منتظر شدم و دکتر نیومد خیلی عصبانی بودم از استرس و انتظار و گرسنگی .ناهار نخوردم و می ترسیدم برم بیرون و دکترو نبینم برای همین اونجا منتظر شدم. ساعت 6 دکتر اومد و گفت بلافاصله باید بستری بشی وای نمیدونی شوک شدم . ترسیدم از تنها موندن توی بیمارستان ، نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم به دکتر گفتم باید برم خونه و برگردم ولی دکتر گفت خطرناکه و نمیتونی اینکارو بکنی . نمیدونستم چکار کنم گوشیم شارژ نداشت و خاموش بود، کسی نمیدونست من توی بیمارستانم (خودم به کسی نگفتم) داشتم از ترس سکته میکردم هم نمیخواستم توی این شرایط بستری بشم هم نمیخواستم سلامتی دختر گلم به خطر بیفته. این سخت ترین لحظه زندگی من بود و سخت ترین تصمیم زندگیم .دختر گلم منو ببخش ولی رضایت دادم و از بیمارستان رفتم و دکتر گفت ممکنه وقتی برگشتی من دیگه نتونم بیام برای زایمان .ولی من می ترسیدم (سال قبل تجربه بستری توی بیمارستانو داشتم و خیلی اذیت شدم برای همین ترسیدم) رفتم با ترس و همیجور اشک میریختم .رفتم خونه به بابا مهدی خبر دادم تا خودشو برسونه. با حالی وحشتناک و گریان رفتم دوش گرفتم وسایلمو جمع کردم و به محض اینکه بابایی رسید رفتیم بیمارستانف به خاله رویا هم زنگ زدیم تا بیاد که پیش مامان باشه .همه تعجب کردند که من ایقدر زود زایمان کردم. ساعت 8:30 رسیدم بیمارستان به دکتر زنگ زدند و دکتر گفت مریضو آماده کنین تا من بیام. خیلی خوشحال شدم میترسیدم دکتر نیاد. بستری شدم .خاله رویا و بابایی بیرون منتظر بودن باهاشون خداحافظی کردم و رفتم داخل بخش و منتظر دکتر شدم. دوست داشتم فیلم موقع دنیا اومدن تو رو بگیرم ولی چون پنج شنبه شب بود و فردا تعطیل گفتن امکان صدور مجوز برای گرفتن فیلم نیست .غصم شد ولی آرزو کردم سلامت باشی فیلم مهم نیست. ساعت 9.30 منو بردن اتاق عمل .موقع بیهوشی دکتر گفت بچه چندمه گفتم اول تعجب کرد گفت پس چطور راضی شدی ریسک کنی و از بیمارستان بری گفتم با توکل به خدا. ساعت 9:50 دختر گلم به روش سزارین بدنیا اومد . وقتی بهوش اومدم توی اتاق بودم ولی تو کنارم نبودی . خیلی ترسیدم با گریه و خواهش از خاله رویا سراغ تورو گرفتم و خواستم تورو بغل کنم گفتن هنوز نیاوردنت ناراحت شدم و خاله رویا رفت دنبال تو دکتر گفته بود موقع تولد مشکل تنفسی داشته و چند ساعت توی دستگاه بودی. ساعت 11:30 تورو آوردن توی اتاق پیشم و اون لحظه بهترین لحظه زندگی من بود بابایی زودتر از من تو رو دیده بو د. وای عزیزم چفدر ناز بودی کوچولو و دوست داشتنی .برای اولین بار بهت شیر دادم خیلی حس قشنگی بود. فردا دکتر به من گفت که بند ناف دور گردن دختر قشنگم پیچیده بود و برای همین مشکل ضربان قلب داشتی. خدایا شکرت که فرشته کوچولوی من سالم و سلامت دنیا اومد. خیلی دوست دارم دختر قشنگم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)